امی تیس گل سرخ ما

دخترانه

هنوز حال و هوا پاییزی نشده گل دختر من سرماشو خورد و دوشب اصلا نخوابید تب داشت و سرفه های بدجوری هم میکرد خیلی دلم براش میسوخت

الان خدا را شکر بهتره 

امی تیس الان تقریبا حروف انگلیسی رو میشناسه و واسه هر حرف یه مثال میزنه

میتونه در مورد هر حیوان یه توضیح کلی بده که چی میخوره چه صدایی داره و کجا زندگی میکنه که خیلی قشنگ و با لحجه خاصی میگه

امیدوارم بتونم بقیه راه رو هم کنارش باشم

یه مدتی هست که سربه سر آترین میذاره هرچند خیلی دوسش داره

پارک میریم اصلا با پسر چه ها دوست نمیشه و میگه من پسر دوست ندارم ولی خیلی زود با یه دختر بچه دوست میشه 

اصلا من نمیگم که چی کار بکن و چی کار نکن نمیخوام حساس بشه

نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 19:32 توسط مامان فاطمه |

دختر گل مامان این روزها کلاس ژیمناستیک میره و قشنگ میتونه 180 باز کنه!

کلاس زومبا هم شرکت میکنه و یه چیزایی یاد گرفته

زبان انگلیسیش هم خیلی پیشرفت کرده و جمله هایی هم به کار میبره

خیلی هوای آترین رو داره و واقعا دوسش داره

عاشق هلو هستش و اگه ولش کنی روزی 3 تا هلو رو میخوره

یه عالمه شعر انگلیش هم بلده دخترکم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 0:30 توسط مامان فاطمه |

اقا این بازی پو که معرف حضور همه هست ؟امی تیس خیلی دوسش داره و من توی گوشیم واسش نصبش کردم

کارم

 

اشده  ب ود پول در آوردن واسه پو و کار امی تیس هم شده بود خرج کردن پولهاش

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ششم تیر 1393ساعت 2:18 توسط مامان فاطمه |

دو هفته پیش من و دخترا با هم یه مسافرت مجردی رفتیم که خالی از لطف نبود

جمعه شب به تاریخ 2 خرداد 92 با اتوبوس به کاشان رفتیم و یاد و خاطره 4 سال دوران دانشجویی رو زنده کردیم

خاله سعیده هم از سمیرم اومد کاشان و چند روزی رو مهمون خاله زهرا خواهر خاله سعیده بودیم

محیط اتوبوس خیلی واسه ی دخترا جذاب بود و تا یک ساعتی رو مشغول کنکاش اونجا بودند هر کدام به نوعی!

آترین که تا نیم ساعت بابا بهروز رو با صدای بلند صدا میکرد چون آخرین بار پشت شیشه اتوبوس دیده بودش و امی تیس هم گیر لامپ ها و کولر و صندلی های اتوبوس بود

خلاصه قم که رسیدیم آترین خوابید و من و امی تیس تا کاشان کلی با هم صحبت کردیم

ساعت 12:30 به کاشان رسیدیم و خاله سعیده و خاله زهرا و پارمیس خانوم دوست امی تیس منتظر ما بودند و آترین هم بیدار شد و و حدودا ساعت 2 خوابیدیم

کله سحر ساعت 7 آترین بیدار شد و همه رو بیدار کرد!

صبحانه خوردیم و ساعت 9:30 هم به بازار سرپوشیده کاشان رفتیم

خیلی خلوت بود و شور و حال 10 سال پیش رو نداشت! نمی دونم  چون صبح بود اینطور خلوت بود یا ما اینطور حس میکردیم!

خلاصه دخترا رو با بستنی  سرگرم کردیم و یه دوری توی بازار زدیم و هیچی هم نخریدیم!

ظهر به خونه بر گشتیم و ناهار ماکارونی درستیدیم و بچه ها رو به زور شهربازی خوابوندیم و عصری هم به شهر بازی رفتیم

هوا فوق العاده بود و یه بارون دبش شلنگی اومد و آترین هم که عاشق آب و بارون کلی کیف کرد و موش آب کشیده شد

ساعت 10 :30 به خونه برگشتیم و باز هم بچه ها دیر خوابیدند

فردا صبح با خاله سمیه و دو تا پسر گلش و همسرش به ابیانه رفتیم که اونجا هم خیلی خوش گذشت و هوای خیلی خنکی داشت

کنار یه چشمه اتراق کردیم و دخترا یه آب بازی حسابی کردند و بیشتر از همه آترین تپل مامان که سه دست لباس عوض کرد با آب بازیش!

شب به خونه برگشتیم با این تصور که بچه ها خسته اند و بعد از یه دوش زود میخوابند ولی زهی خیال باطل که تا ما رو خواب نکردند نخوابیدند

ماشاالله به این انرژی بچه ها!

فردا صبح زود بیدار شدیم و دخترا کمی خاله بازی کردند و ناهار مهمون عمو مقداد بودیم و به باغ فین رفتیم و به یه باغ رستوران که یه جوی آب از وسطش رد میشد و طبق معمول دخترا رفتند آب بازی!

جالبه همکلاسیهای دانشگاهت رو بعد از 10 سال ببینی و در مورد چگونه گذراندن این ده سال با هم صحبت کنی

امروز هم خوش گذشت و خاطره ای شد برای ما و دخترا!

عصر هم به خونه برگشتیم و شب همگی یه سری به دانشگاه کاشان زدیم و تجدید خاطره کردیم

خیلی عوض شده بود و کلی ساختمان اضافه کرده بود ولی به نظر من دانشگاه کاشان 10 سال پیش یه چیز دیگه بود

از ماشین پیاده نشدیم و فقط یه دور زدیم ولی همین هم خوب بود

بعدش به پارک رفتیم که یه شهر بازی هم داشت و بچه ها کمی بازی کردند بابا بهروز هم به ما پیوست و شام رو توی پارک خوردیم و بچه ها خوابیدند که از عجایب بود!

ساعت یک بود که به خونه برگشتیم و فردا صبح همگی با هم به نیاسر رفتیم

زیر یه درخت توت اتراق کردیم و بابا بهروز از درخت بالا رفت و درخت رو تکون داد و ما یه توت حسابی خوردیم نیم ساعتی نگذشته بود که ابرهای باران زا سر رسیدند و یه بارون حسابی اومد و ما رو وادار کرد چادر بزنیم

خیلی خوب بود این هوا از خرداد کاشان به دور بود و به قولی خاله سعیده هوای سمیرم رو هم با خودش به کاشان آورده بود

بعد از این که ما چادر رو بر پا کردیم باران هم تموم شد!

خلاصه یه اتیش حسابی درست کردیم که هم لباسهامون خشک بشه و هم ناهارمون رو درست کنیم

خیلی  خوش گذشت عصری هم به کاشان برگشتیم و ساعت 9 شب هم با کلی خاطره ی خوب به سمت تهران حرکت کردیم 

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 4:3 توسط مامان فاطمه |


دیروز امی تیس داشت با آبرنگ نقاشی میکشید و از من هم کمک خواست با کمک همدیگه یه درخت و یه کوه کشیدیم بعد گفت یه مامان بکش منم کشیدم و دوباره خواست که یه گرگ براش بکشم منم که میخواستم خودش بکشه گفتم من بلد نیستم به قول خودش یه گرگ کشید و گفت یاد بگیر ببین چه گرگی کشیدم!


نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 12:38 توسط مامان فاطمه |

سه شنبه با دوتا دختر گلم از صبح تا عصر رفتیم نمایشگاه کتاب

اول که یه صبونه دبش خوردیم بعد به سالن کودک و نوجوان رفتیم اول کار امی تیس گفت میخوام صورتم رو نقاشی کنم و خانوم نقاش هم دختر ما رو  به یه پلنگ تبدیل کرد و یه تل هم واسه موهاش گذاشت

البته به نظر خودم که خیلی نتونست خوشگل نقاشی کنه بعد هم دو تا کتاب دوزبانه خریدیم و بعد هم به انتشارات قدیانی رفتیم و از کتاب های نارنجی که قصه های قشنگ دوزبانه و نقاشی های زیبا داره ماه اردیبهشتش رو خریدیم 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 14:17 توسط مامان فاطمه |

اینجا دیگه با خودمون عروسک نبردیم!


اميتيس2.jpg

در هر صورت اصرار داشت با عروسکش عکس بگیره

3.jpg

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 1:58 توسط مامان فاطمه |

دیشب من و خاله مریم توی پذیرایی نشسته بودیم و صحبت میکردیم

امی تیس هم با بابا بهروز  فت که بخوابه

نیم ساعتی گذشت خاله مریم گفت فکر کنم امی تیس خوابش برده چون صداش نمیاد ولی من که دخترمرو خوب میشناسم گفتم فکر نمیکنم خوابش برده باشه در همین حین امی تیس گوشی به دست اومد پیش من (بابا بهروز رو خواب کرده بود و چند تا عکس هم ازش گرفته بود)و گفت

مامان این بازی رو با گوشی بابا از اینترنت واسه خودم دانلود کردم ببین خوبه؟!

و من...

یادمه تازه رفته بودم دبیرستان که کامپوتر وارد زندگی ما شد و حالا....


برچسب‌ها: خاطرات تا 5 سالگی
نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392ساعت 21:3 توسط مامان فاطمه |

امی تیس من

گل سرخ خونه ی ما 

چهارمین تولدت رو با هزاران عشق و  مهربونی بهت تبریک میگم

عزیز دل من خیلی خیلی دوست دارم و اگه  یه ساعت نبینمت دلم حسابی واست تنگ میشه از بس که تو مهربونی


امسال  بر خلاف سال های گدشته یه  جشن تولد دو نفره داری!

امسال قرار شد تول  تو و اترین رو توی یه روز بگیریم و اون روز هم پنج شنبه هستش

توی این یک سالی که گدشت تو خیلی بزرگتر شدی و خیلی چیز ها یاد گرفتی

الان می تونی ده تا شعر انگلیسی بخونی

کلی کلمه انگلیسی یاد گرفتی

خیلی هوای خواهرت رو داری و به قول خودت عاشق نی نی ها هستی! و توی خاله بازی همیشه 3 تا نی نی داری!

هنوز مهد نمی ری!

 عاشق پارک رفتنی

خاله بازی رو خیلی دوست داری

واسه عروسک هات لالایی و قصه میخونی

تخت پایین رو دوست داری ولی باید یه کم دیگه منتطر باشی تا اترین بزرگتر بشه و تخت هاتون رو با هم عوص کنید!

 قصه ی خانوم حنا و شنگول و منگول رو خیلی دوست داری

عاشق رنگ صورتی پررنگ هستی و به بابا میگی یه ماشین شاسته همون شاسی بلند صورتی پررنگ بخره!

هنوز هم دوست نداری بخوابی درست مثل نوزادی هات!

اعداد رو که میشماری به جای بیست میگی بیست ده!

عروسک من  عمر بابرکت و طولانی واست ارزو دارم و می بوسمت


نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 1:39 توسط مامان فاطمه |

دیروز من و دخترا ها حاضرشدیم تا به پارک بریم 

آترین رو توی کالسکه گذاشتم و امی تیس هم داشت پشت سرمون میومد یه دفعه صدای جیغ امی تیس بلند شد برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم فکر میکنی چی دیدم ؟!

امی تیس من توی جدول کنار خیابون افتاده بود و موش آب کشیده شده بود و با یه دستش لبه جدول رو گرفته بود و بقیه بدنش هم توی جدول بود

نمی تونید تصور کنید چه صحنه ی بدی بود نفهمیدم چطور خودم رو بهش رسوندم و بالا کشیدمش داشت میلرزید حالا نمی دونم از ترس بود یا از سرما می گفت داشتم غرق می شدم !

خلاصه این دختر من می خواسته طبق عادت همیشگیش که از لبه جدول یا بلندی هایی که توی پیاده رو ها هستند راه بره با این تفاوت که من نبودم یکی از دستهاش رو بگیرم! که تعادلش رو از دست میده و به قول خودش کله پا میشه و اون تو میافته

خلاصه زودی برگشتیم خونه و لباس هاش مستقیم توی لباسشویی رفتند و خودش توی حموم!

البته من فکر می کنم چشم خوردند!

اخه دو سه روز پیش واسشون پالتوی جفت دوختم و خیلی خوشگل شدند و بهشون میاد 

راستی یه عکس هم ازشون گرفتم البته قبل از حادثه!

الان میذارمش

DSC_۰۸۵۱.jpg

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 7:31 توسط مامان فاطمه |


آخرين مطالب
» امی تیس من سرما خورده
» امی تیس این روزها
» پوو!
» اولین مسافرت مجردی 3 نفره!
» یاد بگیر!
» نمایشگاه کتاب 93
» اینم جدید ترین عکس های دخمل گل ما
» دانلود بازی
» چهارمین سالروز تولد دخمل گلی
» پارک رفتن من و دخترا!

Design By : Pichak