X
تبلیغات
امی تیس گل سرخ ما

امی تیس گل سرخ ما

دخترانه

اینجا دیگه با خودمون عروسک نبردیم!


اميتيس2.jpg

در هر صورت اصرار داشت با عروسکش عکس بگیره

3.jpg

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 1:58 توسط مامان فاطمه |

دیشب من و خاله مریم توی پذیرایی نشسته بودیم و صحبت میکردیم

امی تیس هم با بابا بهروز  فت که بخوابه

نیم ساعتی گذشت خاله مریم گفت فکر کنم امی تیس خوابش برده چون صداش نمیاد ولی من که دخترمرو خوب میشناسم گفتم فکر نمیکنم خوابش برده باشه در همین حین امی تیس گوشی به دست اومد پیش من (بابا بهروز رو خواب کرده بود و چند تا عکس هم ازش گرفته بود)و گفت

مامان این بازی رو با گوشی بابا از اینترنت واسه خودم دانلود کردم ببین خوبه؟!

و من...

یادمه تازه رفته بودم دبیرستان که کامپوتر وارد زندگی ما شد و حالا....


برچسب‌ها: خاطرات تا 5 سالگی
نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392ساعت 21:3 توسط مامان فاطمه |

امی تیس من

گل سرخ خونه ی ما 

چهارمین تولدت رو با هزاران عشق و  مهربونی بهت تبریک میگم

عزیز دل من خیلی خیلی دوست دارم و اگه  یه ساعت نبینمت دلم حسابی واست تنگ میشه از بس که تو مهربونی


امسال  بر خلاف سال های گدشته یه  جشن تولد دو نفره داری!

امسال قرار شد تول  تو و اترین رو توی یه روز بگیریم و اون روز هم پنج شنبه هستش

توی این یک سالی که گدشت تو خیلی بزرگتر شدی و خیلی چیز ها یاد گرفتی

الان می تونی ده تا شعر انگلیسی بخونی

کلی کلمه انگلیسی یاد گرفتی

خیلی هوای خواهرت رو داری و به قول خودت عاشق نی نی ها هستی! و توی خاله بازی همیشه 3 تا نی نی داری!

هنوز مهد نمی ری!

 عاشق پارک رفتنی

خاله بازی رو خیلی دوست داری

واسه عروسک هات لالایی و قصه میخونی

تخت پایین رو دوست داری ولی باید یه کم دیگه منتطر باشی تا اترین بزرگتر بشه و تخت هاتون رو با هم عوص کنید!

 قصه ی خانوم حنا و شنگول و منگول رو خیلی دوست داری

عاشق رنگ صورتی پررنگ هستی و به بابا میگی یه ماشین شاسته همون شاسی بلند صورتی پررنگ بخره!

هنوز هم دوست نداری بخوابی درست مثل نوزادی هات!

اعداد رو که میشماری به جای بیست میگی بیست ده!

عروسک من  عمر بابرکت و طولانی واست ارزو دارم و می بوسمت


نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 1:39 توسط مامان فاطمه |

دیروز من و دخترا ها حاضرشدیم تا به پارک بریم 

آترین رو توی کالسکه گذاشتم و امی تیس هم داشت پشت سرمون میومد یه دفعه صدای جیغ امی تیس بلند شد برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم فکر میکنی چی دیدم ؟!

امی تیس من توی جدول کنار خیابون افتاده بود و موش آب کشیده شده بود و با یه دستش لبه جدول رو گرفته بود و بقیه بدنش هم توی جدول بود

نمی تونید تصور کنید چه صحنه ی بدی بود نفهمیدم چطور خودم رو بهش رسوندم و بالا کشیدمش داشت میلرزید حالا نمی دونم از ترس بود یا از سرما می گفت داشتم غرق می شدم !

خلاصه این دختر من می خواسته طبق عادت همیشگیش که از لبه جدول یا بلندی هایی که توی پیاده رو ها هستند راه بره با این تفاوت که من نبودم یکی از دستهاش رو بگیرم! که تعادلش رو از دست میده و به قول خودش کله پا میشه و اون تو میافته

خلاصه زودی برگشتیم خونه و لباس هاش مستقیم توی لباسشویی رفتند و خودش توی حموم!

البته من فکر می کنم چشم خوردند!

اخه دو سه روز پیش واسشون پالتوی جفت دوختم و خیلی خوشگل شدند و بهشون میاد 

راستی یه عکس هم ازشون گرفتم البته قبل از حادثه!

الان میذارمش

DSC_۰۸۵۱.jpg

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 7:31 توسط مامان فاطمه |

دو هفته پیش گچ پای امی تیس رو باز کردیم و و حالا دیگه دست و بالش واسه شیطونی بیشتر باز شده!

هفته پیش هم اصرار که میخوام موهام مثل علیرضا(پسرعموش)کوتاه باشه و من هم موهاش رو کوتاه کردم بامزه شده!

مدام هم میخواد کمک من بکنه و به یه دقیقه نکشیده میگه مامان من خسته شدم چقدر کمک کنم!

حالا کمک هاش چیه؟

من میخوام کمکت بافتنی کنم!

من میخوام کمکت گوشت خورد کنم

من میخوام کمکت قیچی کنم

مامان من میخوام....

یه عروسک قورباقه هم واسش خریدم و خدارا شکر دست از سر قورباغه چمنی برداشت و دیگه نمیگه از قورباغه چمنی می ترسم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 1:24 توسط مامان فاطمه |

امی تیس یه مدتی هست که خیلی می ترسه به طوری که تنها توی یه اتاق نمی مونه و هر جا که من میرم دنبالم میاد

از قورباغه خیلی میترسه  چند روز پیش برنامه پریا رو دید که توش چند تا قورباغه توی یه خونه بودند و شخصیت های فیلم ازشون می ترسیدند

حالا تنها دستشویی هم نمی ره و میگه می ترسم اونجا قورباغه باشه

حتی خواب قورباغه و اژدها میبینه

کسی بوده که فرزندش این شکلی بوده باشه؟

اگه راهنمایی دارید صمیمانه منتظر خوندنش هستم

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 15:34 توسط مامان فاطمه |

سلام به همه ی دوستای خوبمون

ما بالاخره خونه مون رو عوض کردیم و به قول امی تیس اومدیم خونه چرخ و فلکی!( توی حیاط این خونمون یه چرخ و فلک هست که امی تیس خیلی دوسش داره)

هنوز یه هفته از جابه جایی مون نگذشته بود که طی شیطنت امی تیس  استخون بالای انگشتش مو برداشت و الان یه ده روزی هست که پای کوچولوش توی گچه و جالبه با این پای گچ شده چه کار ها که نمی کنه و طبق معمول از در و دیوار بالا میره

خیلی دختر مهربون و فهمیده ایه این دخترمون و خواهرش رو هم خیلی دوست داره

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 1:5 توسط مامان فاطمه |

یک نمونه از خاله بازی های من و دخمل گلی:

زینگگگگ(صدای زنگ در توسط دخملی)

-کیه؟

- منم خاله

_بفرمایید تو   تق   باز شد؟!

سلام خاله حال شما چطوره؟

سلام این نینیمه تازه به دنیا اومده

اخی چقدر کوچولوئه

-همسرم داره خونه درست میکنه همسرم کارگره خودش خونه درست میکنه

همسرتون کارگره؟

آره خودش خونه درست میکنه همسر چما چکاراست(چه کاره است)؟

همسر من مهندسه

 من شغلم آتشنشانه هر روز نمی رم سر کار همسرم ماشین شاستی بلند داره من خودم ماشین اتشنشان دارم 

همسرتون که کارگره چطوری ماشین شاستی بلند خریده؟

من خیلی بهش پول دادم ماشین شاستی بلند خریده قرمز هم هست و سختش (سقفش) هم باز میشه

من شغل دوم هم دارم

شغل دوم؟! شغل دومتون چیه؟

چرچسب (برچسب) میچسبونیم نقاشی می کشیم کتاب میخونیم!

نینیت رو کجا میذاری؟

میذارمش پیش مامانیش!

و ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1392ساعت 5:26 توسط مامان فاطمه |

دخترک خوشگل ما مدتیه از تاریکی می ترسه و وقتی میخواد بخوابه باید یه لامپ روشن باشه

دیشب توی پذیرایی نشسته بودیم . من یه دونه ادکلن خریده بودم که توی پذیرایی بود امی تیس گفت مامان میخواهی ادکلنت رو ببرم اتاقتون؟

منم گفتم آره عزیزم ببر

امی تیس ادکلن رو برداشت و به سمت اتاق اومد دید لامپ اتاق خاموشه و حسابی تاریکه برگشته رو به من و میگه یا نمیخواهی ببرم؟!

منم گفتم چرا عزیزم بیا با هم ببریم و اومدم لامپ رو براش روشن کردم

یه مدتی هم هست که این خانوم خانوما توی اتاق ما میخوابه منم زیاد سخت نگرفتم تا ایشالا خونه جدید که رفتیم هر دوتا دختر گل رو راهی اتاقشون کنم!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 23:48 توسط مامان فاطمه |

این روز ها مدام در حال خاله بازی هستیم و در تمام شرایط امی تیس من با یک یا دو بچه زنگ خونه ی ما رو میزنه و یا حتی در قالب یه عروس میاد خونه ما تا با هم به عروسیش برویم! که این موقع آقا دوماد که نمی دونه اسمش چیه رفته واسه ی ما شیرینی بخرهیه روز که در قالب عروس اومد مهمونی و دو تا بچه هم بغلش بود وقتی اومد خونه بلافاصله گفت این ها بچه های من نیستند که !!

یه خانوم و اقا داشتند می رفتند بازار که دستشون هم خیلی پر بود دست باباشون هم پر بود و بچه هاشون را به من دادند تا نگهشون دارم!

چه عروس باحالی داریم ما!!

خیلی هم دوست داره مهد بره که موکولش کردیم به بعد از اسباب کشی!


نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 23:25 توسط مامان فاطمه |


آخرين مطالب
» اینم جدید ترین عکس های دخمل گل ما
» دانلود بازی
» چهارمین سالروز تولد دخمل گلی
» پارک رفتن من و دخترا!
» امی تیس عاشقه کمک کردنه!
» ترس امی تیس
» اولین پا شکستن امی تیس!
» خاله بازی من و امی تیس!
» ترس از تاریکی!
» دخترکم عاشق خاله بازیه!

Design By : Pichak